اولین تصویر از 3 قلوهای قند عسل ....عارف و عرفان توی یه گهواره و احسان جان توی یه گهواره جدا
جیگملیها بیمارستانو گذاشته بودن روی سرشون.
.gif)
خوش امدید قند عسلای مامان و بابا.....خیلی خیلی خوش امدید......jpg)

![]() |
|
![]() |
اولین تصویر از 3 قلوهای قند عسل ....عارف و عرفان توی یه گهواره و احسان جان توی یه گهواره جدا
جیگملیها بیمارستانو گذاشته بودن روی سرشون.
.gif)
خوش امدید قند عسلای مامان و بابا.....خیلی خیلی خوش امدید......jpg)

سلام به همه دوستان مهربون که با خوندن خاطرات شیرین 3 قلوها و نظراتشون و دعاهای خیرشون به من انرژی میدن.....سعی می کنم در اولین فرصت بدست امده اینجا بیام و از شیطنتهای 3 وروجک بنویسم و عکساشونو براتون بذارم......
بالاخره وایمکس به خونه ما هم اومد و از وجود این تکنولوژی بهره مند شدیم.......
واما از پسملیهای گلم بگم که پوست منو بابایی رو حسااابی کندن......
عارف خیلللللی شیطون بلا شده.....خیللللی سرو صدا می کنه....ناله می کنه...گریه می کنه.....فقط توی بغل اروم میشه.....باید بغلش کنیم وتوی خونه تابش بدیم....چشماش همیشه پف کردس...بس که گریه می کنه طفلی اخه وقت دندون در اوردنشه کم کم........حق اون دوتارو خورده.....ماهم تصمیم گرفتیم تبعیدش کنیم...دیشب زن دایی و مامان بزرگ و امیر حسین اونو بردن... تا بتونیم به عرفان که پنجشنبه برگشته خونه برسیم. دست مادر بزرگ درد نکنه که زحمت می کشه....دست زن دایی مامان امیر حسین هم درد نکنه که اینقد به شما محبت می کنه البته به منم محبت دارن....ای ول
ولی خیلللللللی دلم واسشون تنگ میشه و تا از خونه می رن بیرون گریه می کنممممم...
عرفان 3 هفته مهمون بابا بزرگ بوده.....منو بابایی واسه دیدنش بال بال می زدیم...خیللللی وروجک شده
پنجشنبه احسان جون رو گذاشتیم خونه بابابزرگ و عرفان و عارف رو اوردیم خونه...... عارف وعرفان الان می تونن روی جفت پاهاشون وایسن...اشیا رو راحت توی دست می گیرن و می برن توی دهنشون.....حسابی هم با دیدن ما دست و پا می زنن یا اینکه با یه جیغ خوشحالی کوچیک کمرشونو از روی زمین بلند می کنن ...یعنی مارو بغل کنید....
امیر حسین پسر دایی......خیلللی دوستون داره....البته بیشتر با عارف جورره....عارف هم یه هفته خونه امیر حسین موند....
خلاصه خانواده دست در دست هم به ما یه فرصتی برای استراحت دادن....احسان جون که پیش ما مونده بود حسابی بش خوش گذشت.
تنها یه چیز ازارم می داد اونم دلتنگی بود.....خیلللی دلم براشون تنگ میشه....ولی متاسفانه نمی تونم هر 3 رو کنار هم پیش خودم بذارم.....خیلللی سخته...پرستار خوب هنوز گیر نیوردم....هر کی می یاد یه ادایی داره......
احسان جون ماشالله حسابی جون گرفته......کم کم داره به پای برادراش می رسه.....خیللللی اقاس پسرم.......هنوز عملش نکردیم.......احتمالا بعد از 6 ماهگی دکتر عملش می کنه ولی خدارو شکر حالش خوبه....فقط هنوز ورم داره... اونم روی پاهاش می ایسته......ولی هنوز کف پاهاش رو نمی تونه روی زمین بذاره.....رو شیکم می خوابه گاه به جلو می خزه ولی زود خسته میشه پسرم........به پهلو غلت می زنه......ولی عارف غلت کامل می زنه......خیللللی هم حال می کنه......عرفان هم دیگه مثل اول از روی شکم خوابیدن خسته نمی شه و سرشو بالا می یاره و همه چی رو می پات.
در حال حاضر عارف و احسان خونه نیستن...مهمون دایی و پدر بزرگ هستن.....نمی دونید دیشب اقا عارف چقد بلا شده بود....خیلللی گریه کرد......با صدای گریه هاش عرفان هم گریه می کرد.....جالب اینه که هر دو از صدای گریه هم می ترسن و با هم گریه می کنن من شده بودم زن پاپای.......نمی دونستم کدوم رو بردارم کدوم رو بذارم
حالا دیگه وروجکها با هم حرف می زنن دستای همو می گیرن......موهای همو می کشن...البته عارف و احسان هنوز کچلن...ولی عرفان موهای مشکی و نرم وپر پشتی داره....عارف هچین چنگ می ندازه توی موهای عرفان.......صدای عرفان در می یاااد....
عارف علاقه عجیبی به مو کشیدن داره....کافی زلفهای اویزون ببینه....همچین می کشه...ماشالله به دستاش....
اب دهن هر سشون هم اویزونه.....خب مقدمه دندون در اوردنشونه دیگه.....
نمی دونید وقتی سفره پهن می شه اینا چکار می کنن...اونقد سر وصدا می کنن تا مجبور شیم بغلشون کنیم و با ما همراه شن....توی صندلیهاشون بند نمیشن
تنها چیزی که ارومشون می کنه تماشای کارتونه...خیلی به رنگها علاقه دارن.....همچین به تلویزیون خیره می شن.....تازه هر قد باشون بازی میکنیم تا حواسشون پرت بشه..اثررر نداره
ولی متاسفانه زووووود خسته می شن.....خیللللی تنوع دوستن از یکنواختی بدشون می یاد....
ای خدااااااا صبری بده به ماااا.......بابااااااااا تنوع......
حالا لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید و شیطون بلاها رو ببینید.....
|
|
گل پسرای من ٤ ماهه شدن .....کلی تغییر و تحول.....هوراااااا
الان دیگه کاملا مارو می شناسن......خنده هاشون دلمونو می برره
خوب وزن گرفتن
عارف جون خیلی خوب و محکم روی پاهاش وایمیسه...خیلللی ذوق می کنه....می خنده وبا ما حرف می زنه....منظورم اینه که ارتباط برقرار می کنه....اب دهنش هم اویزوون...چقد با مزه میشه
٦کیلو و ٥٠٠ گرم وزنش بود
عرفان هم حسابی تپلی شده.....وزنش ٧ کیلو ٥٠٠ گرم.....همچنان خوش رو و خندون...
احسان جونم هم خوب رشد کرده ٥ کیلو ٧٠٠ گرم...... خیلللی وراج شده......زیاد گریه می کنه....
قربون خنده هاشون....الان هر سه شون مارو می شناسن.......واسه اینکه بغلشون کنیمم...بال بال می زنن.....
صداهایی که در می یارن متنوع شده
جالبتر اینکه همدیگرو می شناسن.....دست همدیگه رو می گیرن و گاهی توی دهنشون می ذارن
به هم لبخند می زنن و اغون اغون می کنن
حالا دیگه دستشون به هر چی برسه محکم میگیرن.......فکر کنم تا اپ بعدی به راحتی بتونن اشیا رو بذارن دهنشون
توی بغل می شینن و دل نمی کنن.....بغلی شدن
واکسنشونو هم زدیم......حالا تو فکر ختنه کردنشون هستیم
عکسهای ٤ ماهگیشون امادس ولی هنوز نریختم توی کامپیوتر......
انشاالله به زودی برمیگردم
فعلا دسترسی به اینترنت ندارم و دارم از وای مکس دایی منصور استفاده می کنم.......
بزودی با عکسهای جدید بر می گردم
|
|
سه قند عسل همچنان بی حال و بی قرارند. کوچولوهای من ابریزش بینی دارن..عطسه های کوچولو می کنن و سرفه هم اضافه شده....
عرفان جون که حال و احوالش بهتر بود امروز داااغون از خواب بیدار شد...پسمل عزیزم با او حال و وضعش اونقد بازی کرد که روی بیماری کم شد.
پسملی من خیلللی وراج شده
خوابش هم حساابی بهم خورده. البته خواب هر ٣ تاشون بهم خورده
دارم صدای گریشونو می شنوم...
باید برم سراغشون...مامانم مواظبشون هست ولی از پس ٢ تا براومدن سخته.....عارف هم خوابیده....
دعا کنید زودتر خوب بشن...
پرستاری از ٣ کوچولوی همسن که سرما خورده باشن خیلللللی سخته
من رفتم
|
|
خب دیگه حالا وقتشه.....در مطالب قبلی قول عکس جدید داده بودم که وقت نشد..ولی امروز عکسهارو اپلود می کنم.

٦ اذر مصادف شد با اول محرم که شما می شدین ٣ ماهه.
روز علی اصغر سال گذشته یه نی نی از خدا خواستم وامسال شما در روز علی اصغر ٣ ماهه هستید.
به مناسبت این روز براتون لباس سبز درست کردم وشما رو به مجلس علی اصغر بردم.
از خدا خواستم هر کی بچه دار نشده و چشم به راه یه نی نی هست بغلش تا سال دیگه پر بشه.
در ضمن پارسال نذر کرده بودم که امسال ادا کردم. چند تا عروسک و ماشین اسباب بازی.
نمی دونید دوستان و اطرافیان با دیدن شما در شب علی اصغر چه غوغایی کردن... همه می خواستن شمارو بغل کنن.
و شما هم انقدر اروم بودین و توی صورت همه لبخند می زدین که من تعجب کردم. اخه اغلب شما در حال گریه و بی قراری هستید.
...............................................
خلاصه براتون بگم که ده روز اول محرم تموم شد. ان شالله تا محرم سال دیگه شما یکسال و ٣
ماهتون هست...ااامین
اما از امروز براتون بگم...عزیزان دلم امروز هر ٣ شما مریض احوالید. هر ٣ سرما خوردین...اولین سرما خوردگی شمااا....
دیروز عارف جون رو بردم دکتر...
اصلا سابقه نداره خونه اینقد اروم باشه...خیلللی حالم گرفته....به مادرم گفتم ای کاش مثل همیشه گریه کنن .....اذیت کنن ولی اینجوری بی حال و خواب الود نباشن.
بمیرم براتون قند عسلای من
برای دیدن عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید.

|
|
٣ ماهگی گلهای من مصادف شد با اول محرم.
محرم سال گذشته بود که شمارو از خدا خواستم. البته از خدا خواستم فرزندی به من بده دختر یا
پسرش مهم نبود فقط فرزند سالم و صالح می خواستم. الحمدلله محرم امسال شما ٣ ماهه هستید .
خداوند روی منو زمین نیانداخت و ٣ قند عسل به من داد.
خدایا هزاران هزار شکر برای نعمتی که به من و همسرم بخشیدی.
٣ ماه از اومدنتون می گذره. اصلا نفهمیدم چطور این ٣ ماه گذشت. خیلللی سخت وصد البته شیرین.
الان دیگه شما بصورت ما خیره می شین و لبخند می زنین. مارو می شناسین. قلبون خنده هاتون...
بابایی به مناسبت حلول ماه محرم از شما چندتا عکس عکس ناز نازی گرفت...یکی از عارف یکی از عرفان
عارف خیلللی با حوصله بود ولی عرفان خیلللی کلافه شده بود. از بس که عرفان گریه کرد. مشغول اروم
کردنش شدیم و نوبت احسان جون به تعویق افتاد.
بالاخره با کمک زن دایی جون که خیلللی شمارو دوست داره و خیللللی در نگهداری شما به من کمک می
کنه عکس انداختیم.
امروز هم شما ٣تارو کنار هم گذاشتم. خیللی اروم بودین..هر کدومتون توی عالم خودش بود. اقون اقون
می کردین...می خندیدن.... به اطراف خیره می شدین.... کنار هم خیللی بتون خوش گذشته بود
بابایی فرصت و غنیمت شمرد و چند عکس از شما عسلها انداخت.
امروز نمی تونم عکسهارو اپلود کنم . در اسرع وقت ای کارو می کنم.
منتظر عکسهای ٣ ماهگی سه شیطون بلا باشین.
|
|